محمد بن حسين البيهقي

957

تاريخ بيهقى ( فارسي )

و سحرگاه پيلان تيزتر براندند و من جدا ماندم و فرودآمدم ، و از دور آتش لشكرگاه ديدم . و چاشتگاه فراخ 1 بحصار كرد 2 رسيدم . و تركمانان بر اثر آنجا آمده بودند ، و بحيلتها آب بر كرد را گذارده كردم 3 . امير را يافتم سوى مرو 4 رفته . با قومى آشنا بماندم و بسيار بلاها و محنتها به روى ما 5 رسيد . پياده با تنى چند از ياران به قصبهء 6 غرجستان رسيدم روز آدينه شانزدهم ماه رمضان . امير چون آنجا رسيده بود ، مقام كرد دو روز تا كسانى كه در رسيدنىاند دررسند . من نزديك بو سهل زوزنى رفتم به شهر ، او را يافتم كار راه مىساخت . مرا گرم پرسيد ، و چند تن از آن من 7 رسيده بودند همه پياده و چيزى بخريدند و با وى بخورديم و به لشكرگاه آمديم . و در همه لشكرگاه سه خر - پشته 8 ديدم يكى سلطان را و ديگر امير مودود را و سه ديگر احمد عبد الصّمد را ؛ و ديگران سايه‌بانها داشتند از كرباس ، و ما خود لت انبان 9 بوديم . نماز ديگر برداشتيم تنى هفتاد و راه غور گرفتيم . و امير نيز بر اثر ما نيم‌شب برداشت . بامداد را 10 منزلى رفته بوديم ، بو الحسن دلشاد را آنجا يافتم سوار شده 11 و من نيز اسبى بدست آوردم و به نسيه 12 بخريدم و با ياران بهم افتاديم 13 و مسعود ليث مرا گفت كه سلطان از تو چند بار پرسيد كه بو الفضل چون افتاده باشد ، و اندوه تو مىخورد . و نماز ديگر من پيش رفتم با موزهء تنگ ساق و 14 قباى كهن و زمين بوسه دادم . بخنديد و گفت : چون افتادى 15 ؟ و پاكيزه ساختى 16 دارى ! گفتم : به دولت خداوند جان بيرون آوردم 17 ، و از دادهء خداوند 18 ديگر هست . و از آنجا برداشتيم 19 و بغور آمديم و بر منزلى فرودآمديم . گروهى ديگر مىرسيدند و اخبار تازه‌تر مىآوردند . اينجا آشنايى را ديدم سكزى 20 ، مردى جلد 21 ، هر چيزى مىپرسيدم ، گفت « آن روز كه سلطان برفت و خصمان چنان چيره شدند و دست به غارت بردند ، بو الحسن كرجى را ديدم در زير درختى افتاده 22 مجروح ، مىناليد ، نزديك وى شدم ، مرا بشناخت و بگريست ، گفتم : اين چه حال است ؟ گفت « تركمانان رسيدند و ساز 23 و ستور ديدند ، بانگ برزدند كه فرودآى ، آغاز فرودآمدن كردم ، و ديرتر از اسب جدا شدم بسبب پيرى ، پنداشتند كه سخت سرى 24 مىكنم ، نيزه